تبليغاتX
سویه

سویه

 من اینها را که می نویسم به خاطر حرفها و نوشته هاییست که از دوستان یا سایتها خبری در این چند روز در مورد جنبش سبز خوانده و شنیده ام. اینها را می نویسم برای اینکه اکنون و آینده این جنبش را با تمام ابهاماتی که در مورد هویت و آینده آن وجود دارد بهتر بفهمم. هدف از این نوشته نه پیش بینی آینده است ، و نه دادن راهکار. در مورد صحت و میزان دقت این تحلیل ادعایی ندارم و اتفاقن اینها را مکتوب کردم که بتوان نقاط غلط یا جا افتاده آن را اصلاح کرد.

1-     نظام حاکم با کمک تحلیلگران وطنی و خارجی خود و انواع تکنولوژیهای غربی و شرقی و بودجه نفتی قوی، و به پشتوانه تجربیات همه جنبشهای اجتماعی و انقلابی قبلی تحلیل های خود را برای همه زمینه ها آماده می کند و به برخورد با نقاط قوت جنبش می پردازد. یکی از راهکارهای اصلی آنها قطع سر یا قوه عاقله جنبش است. بدین معنی که با حذف یا قطع ارتباط مرکز تحلیل جنبش آن را دچار سردرگمی و چندگانگی کند. برخی موضع گیری ها و تضادهای داخلی جنبش که همچنان پوشیده مانده و فعلا در لوای موج بزرگ احساسی و حماسی جنبش صدایشان کمتر شنیده می شود، نشان از موفقیت ضمنی مخالفین جنبش در تشدید این اختلافات است.همین است که نقاط افتراق هرچقدر ساختار شکنانه باشند سریعا در 20.30 پخش می شوند.

2-     آستانه/حد همراهی یا کف مطالبات :از طرف دیگر هر جنبش اجتماعی و خاصتا این جنبش شامل گروههای مختلف  است و هر یک از گروهها با اهداف و آرمانهای خود به آن پیوسته اند. هر کدام به صورت روشن یا ضمنی خطوط قرمز خود را دارند، هزینه ای که حاضرند بدهند را در نظر گرفته اند و مطالبات خود را پی گیری می کنند. از آنجا که خیلی از این گروهها تجربه انقلاب 57 رانیز دارند می دانند که نقطه جدایی، یا آستانه تحملشان برای همراهی کجاست. برای اینکه در تعریف آستانه/حد همراهی منظور هم را بفهمیم یک مثال می زنم. برای بعضیها قبول ولایت فقیه به عنوان یک اصل قانون اساسی توسط هر کسی (حتی موسوی و خاتمی) به معنی خروج او از حد تحمل آن گروه است. برای برخی دیگر قانون اساسی آستانه تحمل است بدین معنی که اگر کسی قانون اساسی را زیر سوال ببرد دیگر با او همراهی نخواهند کرد. و از همین جنس موضوعات فراوانی داریم که آستانه تحمل بعضی گروههاست مثل حقوق زنان، جمهوری اسلامی ، شعائر اسلامی، حقوق بشر و ...

3-     ادعای سهم در هزینه ها: مثل همه فعالیتهای مشترک، همیشه بعد از نمایان شدن موفقیت مدعیان زیادی پیدا می شوند که ادعای سهم می کنند و نقش خود را در شکل گرفتن نتایج بزرگتر از واقعیت نشان می دهند. حتا کار به جایی می رسد که بعضی بدون هیچ نقش موثر یا بی اثری بر موج سوار می شوند. به نظر من سهم خواهی از جنبش نه از رای گمشده کسی نشات می گیرد (که اگر کسی رای نداده باشد در آن سهمی نداشته باشد) و نه میزان کیلومتر پیموده شده در تظاهرات یا کتکهایی که خورده ایم. این سهم از حق تک تک افراد جامعه برای زندگی کردن، آزاد بودن و فریاد کشیدن نشات می گیرد و تا جایی که من می فهمم این یعنی اینکه ما همه یک اندازه سهم داریم و وزندهی کمتر و بیشتر معنی دار نخواهد بود.

4-     آشنایی با گروههای سیاسی و دسته بندی  در دانشگاهها در دوره دوم خرداد، و مقایسه آن با اتحاد فعلی همه گروههای که آن زمان به جان هم افتاده بودند، آتش زیر خاکستر جنبش را به ما گوشزد می کند. تقریبا بدیهی است که این گروهها نمی توانند با هم یک هدف را دنبال کنند، به عقیده من در انقلاب 57 تصمیمات تاکتیکی گروهها و شخصیت کاریزماتیک امام این اختلافات را در مقاطع اولیه انقلاب کمرنگ کرد. اما الان تنها نیرویی که برای به هم نزدیک کردن اهداف متضاد وجود دارد دشمن مشترک است. و این یعنی یک بحران بزرگ وقتی که آن دشمن تضعیف شود، و همین نکته تنها امید دشمن مشترک برای ضربه زدن به جنبش است.

5-     در انقلاب 57 ، گروهها طی 20 سال مبارزه شکل و ساختار کاملی گرفته بودند تا حدی که هر گروه مانیفست فکری و آرمانهای زمان پیروزی خود را تدوین کرده بود و شاید تنها گروهی که برنامه مدونی برای دوره پیروزی نداشت همان گروهی بود که فرمان انقلاب را نهایتا در دست گرفت. اما الان جنبش هنوز به تعریف برنامه ها نپرداخته، چون این حرکت در زمان شکل گیری برنامه ای فراتر از یک انتخابات و فعالیت در چهارچوبهای آن را نداشت.این بدین معناست که ما برای اقامت در یک ساختمان برنامه ریزی کرده بودیم (اگر چارچوبهای زمامداری داخل نظام را به عنوان یک ساختمان در نظر بگیریم) ولی الان که به زور جلوی ورود ما را به آن گرفته اند همانطور که مشغول مبارزه ایم عده ای زمزمه خراب کردن و از نو ساختن را راه انداخته اند؛ برخی فکر می کنند اگر خدمه را عوض کنیم اوضاع درست می شود و عده ای می گویند ایین نامه مدیریت ساختمان را باید اصلاح کرد. واقعیت این است که بیشتر گروهها اندیشه لازم را در این 30 سال تولید نکرده اند و یا براساس تجربیات ایده های خود را به روز نکرده اند، روحانیت دچار بحران هویت شده، روشنفکران داخلی سالهاست حرفهای بی معنی یا تکراری می زنند و خارج نشینها هم مثل دوره های تاریخی قبل، زمینه های جامعه ایرانی را فراموش کرده اند.

6-      به خاطر همه موارد بالا، رهبری این جنبش در یک فرد، یک گروه مرجع یا یک اندیشه خلاصه نشده. مدعیان زیادند اما این مردمند که انتخاب می کنند، آقای منتظری نمونه خوبی برای این موضوع است. چه کسی باور می کرد که بعد از 30 سال حکومت روحانیت باز هم مردم به سراغ روحانیون بروند. به نظر می رسد که این گروه مرجع نقش موثری در جنبش دارد ، اما آیا روحانیت می تواند مانند انقلاب 57 رهبری را برعهده بگیرد؟ بعد از فوت اقای منتظری و تجربه روحانیت در این سی سال و همچنین روحیات افرادی که پتانسیل این امر را دارند(برخی مراجع)، خیلی بعید است. در مورد روشنفکران و جایگاه آنها در بین مردم شخصا معتقدم که در بهترین حالت آنها با تاخیر چند ساله می توانند پشت سر مردم راه بیفتند و شاید اگر حرف نزنند کمتر در حرکت مردم اخلال ایجاد شود. نداشتن رهبری به معنی این است نیرویی نیست که در جهت عکس اختلاف نظرها جنبش را یکپارچه نگه دارد.

7-     باید دید این معادله چند مجهولی به چه شکل حل می شود، ایا جنبش دچار اضمحلال درونی می شود و اقلیت حاکم با چند ضربه و با گذشت زمان آن را کنترل می کنند؟ یا شاید گروهها آنقدر به بلوغ رسیده باشند که علاوه بر هدف اولیه که اصلاح شرایط فعلی است، برای برنامه بلند مدت نیز با واقع نگری راه حل های قابل دستیابی را تعریف کنند .

8-     و در کنار همه اینها، نیروهای بین المللی هستند که با منافع خودشان، انتخابهای ما را محدود می کنند و بر برایند و نتایج اثر می گذارند.

9-     منافع مردم ایران که شامل داشتن استقلال، آزادی و رفاه باشد در تعامل این نیروها شانس زیادی برای محقق شدن ندارد؛ اما آیا ما آنقدر قوی هستیم که این شانس کم را محقق کنیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 22:18  توسط مجاس  |