هیچ موقع از خیالم هم نمی گذشت که 30 سالگی این شکلی باشد. خیلی رهاتر از 18 سالگی، خیلی هیجان انگیز تر از روزهای مدرسه، و همه چیز غیر منتظره باشند و این همه آدم جدید باشد دور و برم. واقعیتش حدسم این بود که ادمهای همیشه زندگی ام کش بیایند تا آخر عمر، کنار هم باشیم و هی تغییر کنیم. اما حالا اینطوری است که هیچکدام نزدیک هم نیست و انگار تغییر هم نمی کنیم. فقط روزگار بر ما می گذرد و گردش می نشیند روی پوستمان.
و روزگار هر چی بگذرد انگار توی کیسه اش همیشه غافلگیری دارد برایمان. خوب و بد. تلخ و شیرین. مسخره تر اینکه توی چنین شرایطی ادای روحیه دادن به دیگرانی را در می آورم که نه می فهمشان، و نه می دانم تاثیرم مثبت است یا منفی. راستش بدجور ترسیده ام که آنهایی که هلشان داده ام سوار کشتی شدند و خودم جا ماندم. از همه کشتی هایی که در دسترس بود.حالا شده ام یک خانه به دوش. 3 سال است بی خانه ام. بی سرنوشتم. فقط خاک تلنبار می شود روی سرم.روی چیزی که من هستم. تزلزم را می بینیم و باز خودم را در معرض قرار می دهم. ایا کشتی نجاتی هست؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 17:55  توسط مجاس
|
دلم برای چیزی تنگ است که نمی دانم چیست
برای کسی گرفته است که نمی دانم کیست
برای خاطره ای که به خاطر ندارم
برای یادی که سالهاست از یاد رفته است
برای بویی که هرگز نبوییده ام
برای بوسه ای که هرگز از آن لب نوشین نصیبم نشده
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 17:19  توسط مجاس
|
راست بگو نهان مکن
چون خموشان بی گنه
روی به آسمان نکن!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:25  توسط مجاس
|
Hey you,
out there in the cold
Getting lonely, getting old
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 19:2  توسط مجاس
|
بگذر ز من ای آشنا،
چون از تو من دیگر گذشتم
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 1:48  توسط مجاس
|
الهی تو گواهی -جانم- خدایا تو پناهی
پینوشت:
",Lettre, N'oubliez pas de répondre "
Mary & Max -
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 0:17  توسط مجاس
|
برای من سالها معنی آشپزی غذای داغ و آماده ای بود که مادرم سر میز می گذاشت با نمک و ادویه به جا همراه با انواع مخلفات و دور چین ها. اما حالا وقتی سر راه برگشت از دانشگاه موجودی یخچال را در ذهنم مرور می کنم و حساب می کنم چه ترکیبی می توان از آنها بسازم؛ آشپزی مثل جادو کردن است.
قیمه بی لپه ، آبگوشت بدون بنشن، فسنجان بدون رب انار و باقالی خورشت فرانسوی از دستاوردهای این تجربه هاست. مزید بر این نوآوری ها، میز چیدن هم دنیای خودش را دارد. اوایل که آمده بودم و ماه رمضان بود و گشنگی حال قالبم بود برای روحیه دادن به خودم کل خوردنیهای یخچال و کمدها را روی میز می چیدم . حالا اما میز خلاصه تر چیده می شود اما در حد خودش تنوع دارد.
از اینها که بگذریم بخشی از مکالمات تلفنی و ایمیلی روزمره هم بر مدار سوالات آشپزی می گذرد. واقعیتش حالا می فهمم مادربزرگم چرا هر وقت با دخترهاش حرف می زد اولین سوالش غذای آن روزشان بود.
خرید یکشنبه ها از بازار روز شهر هم شده عادت هر هفته ام. خرید سوپر مارکتی کجا و خرید توی بازار روز کجا.
منی که نسبت به خانمهایی که آشپزی شون خراب بود خیلی بی رحم بودم حالا معتقدم آشپزی امر مقدسی است و آشپز هر چی که بپزه حداقل یک کار نوآورانه انجام میده.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 2:36  توسط مجاس
|
ارغوان و ذبیح شرق بنفشه که خیلی وقت بود کمرنگ شده بودند هنوز هستند، این را این بار گوش دادن صدای کتاب یادم اورد. و اینکه هر چقدر انموقع لطیف بود الان عجیب است.
"کاش حافظیه هنوز مصلا بود، ..."
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 18:0  توسط مجاس
|
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
کین عمر طی نمودیم
اندر
امیدواری
+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:1  توسط مجاس
|
کاشکی دلم رسوا بشه
دریا بشه این دو چشم پرآبم
- اون تیکه بعدش رو دوست ندارم چون یه جور نفرینه-
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 22:27  توسط مجاس
|